تبليغاتX
انــــــســــــــــان

انــــــســــــــــان

ان الانسان لفی خسر

اعلام زنده بودن صاحب وبلاگ

اینجانب بدین وسیله اعلام می دارم که هنوز زنده هستم و نفس می کشم. درسته که یکسالی می شه که آپ نکردم ولی هنوز زنده ام. فقط به دلیل کمبود وقت نمی تونم چیزی بنویسم. یه عالمه کتاب در مورد کوثر گرفتم که بخونم ولی خودش نمی ذاره. کاش شبانه روز ۴۸ ساعت بود. کاش هر چی بانکه از روی زمین ورچیده می شد .................

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:10  توسط مصطفی پیرجمال   | 

زندگي در " اينجـــــــــــــــــا و اکـــــــــــــنون "

دوستان هي ميگن چرا "آپ" نمي کني؟ چرا "پست" نمي زني؟ وقتي به من حق ميدين که يه کتابي رو کاملاً  اتفاقي  ( البته من ايمان دارم که  اتفاق وجود نداره) مي بينين و مي خرين. بعد که مياين خونه و مي خونين مي بينين که محشره. انگار اين کتاب رو براي شما و براي روح گندزده و خراب شما (ببخشيد منظورم خودمه) نوشتن.

 هنر زندگي متعالي، زندگي در اينجا و اکنون. نوشته روانشناس و انسان شناس معروف: آبراهام مازلو.
آبراهام مازلو به خاطر تعريف سلسله مراتب نيازهاي بشري معروفه. واقعاً نمي شه يه کتاب 500 صفحه اي رو اينجا نوشت. حتماً بخرين و بخونين. البته ترجمه رووني نداره ولي همين هم کيمياست. کتابفروشي فرهنگيان که مقابل هتل عباسيه داره.3500 تومان. ترجمه سرکار خانم مهين ميلاني. به طور خلاصه مازلو در اين کتاب به چيزي مي پردازه که توصيه همه اديان و بزرگانه. زندگي کردن در لحظه و رسيده به تجربه اوج و به تعريف فرد خودشکوفا و انگيزش و فرا انگيزش.
♪ افراد خود شکوفا تا حدود زيادي از ارزشهاي فرهنگ خود فراتر رفته اند.چندان به کشور خود تعلق ندارند که به دنيا. خود را نخست عضوي از اعضاي بشر مي دانند تا شهروند کشوري خاص. قادرند به جامعه خود از ديدگاهي عيني نگاه کنند. به اين معني که پاره اي از جنبه هاي آن را دوست  بدارند و پاره اي را دوست ندارند.

♪ آموزش و پرورش قرادادي بي اندازه بيمار است. به مجردي که در چارچوب انسان خوب شدن مي انديشيد، اين سوال را درباره دروسي که در دوره دبيرستان گذرانده ايد مطرح مي کنيد:
اين دروس و معلومات چه کمکي به من در انسان بهتر شدن کرده است؟؟  ندايي پاسخ مي دهد خدا مي داند که هيچ! به عبارتي دقيق کسب اين معلومات اتلاف وقت بوده و بس. آموزش و پرورشي که هويت واقعي آدمي را بارز نسازد بي فايده است. آموزش و پرورش براي اين هدف است که ياد بگيريم چگونه رشد کنيم؛ بياموزيم در چه جهتي رشد کنيم؛ بياموزيم چه چيزي خوب و چه چيزي بد است؛  ياد بگيريم چه چيزي را انتخاب کنيم و کدام را انتخاب نکنيم. ( قابل توجه معلم گراميم آقاي نبوي)

♪ هيچ تجربه اوجي را نديده ام که منشا آن فيلم جان کيج يا نقاشي آبستره ملهم از اکپرسيونيسم يا از اين قبيل باشد. تجربه اوج که سرور متعالي، جذبه، تصور دنيايي ديگر، يا زندگي متفاوتي را به همراه داشته باشد، همواره ناشي از موسيقي کلاسيک برجسته بوده است.

♪ دنيا مي تواند فقط چيزهايي را به آدمي انتقال دهد که آدمي لايق آن است و شايستگي آن را دارد يا قابليت آن را دارد. اگر ميموني دزدکي به آينه نگاه کند، هيچ قديسي را در آينه نخواهد ديد
♪  با خوندن اين کتاب و با يه سري اتفاقاتي که برام  توي اين چند وقت افتاد و با گندي که به روحم زدم، فهميدم که چقدر کوچيکم. و چه روح گنجيشکي اي دارم و چه ظرفيت اندکي. واقعاً انتقادهاي محمدرضا رنجبر در نظرات يکي از پستهاي قبلي به جا بود. قضاوت کردن در مورد ديگران، ارزيابي رفتار ديگران و هزار تا اشتباه ديگه  ........

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:54  توسط مصطفی پیرجمال   | 

هـــــوش هیجــــــــانی (EQ)

همه مي دونن که بهره هوشي يا همون IQي معروف چيه ولي شايد كمتر كسي بدونه كه هوش مهمتري وجود داره به نام هوش هيجاني يا Emotional Intelligence Quotient. به خاطر چالش هاي روزمره در محيط کار خيلي به اين موضوع علاقه مند شدم . هوش هيجاني يعني مديريت هيجانها: خشم، ترس، توقع، ناكامي، شادي، افسوس، نفرت، حيرت و تسلط عقل بر هيجانات. شخص ممکنه داراي IQي بالايي باشه،ولي اين لزوماً باعث موفقيت در کار و زندگي نمي شه، چون عناصر شخصيتي و رفتاري در محاسبه IQ  ناديده گرفته مي شن. افراد داراي هوش هيجاني بالا در شرايط بحراني و وجود استرس و تکانش خودوشون رو کنترل مي کنن، خونسردي رو حفظ مي کنن، حالات روحي خودوشون رو کنترل مي کنن و نمي ذارن که پريشاني خاطر قدرت تفکر و اتخاذ تصميم درست رو ازشون بگيره. چيزي که خود من توش خيلي مي لنگم. در محيط کار هوش هيجاني نقش بارزتري در عملکرد مطلوب نسبت به ساير قابليتها از قبيل دانش نظري يا مهارتهاي فني داره. در رانندگي (مثلاً بروز يک تصادف و درگير شدن دو طرف و فحش دادن و ...)، در روابط بين همسران و در روابط اجتماعي به طور کلي هوش هيجاني نقش حياتي داره. هوش هيجاني به زبان روانشناسي نقطه تلاقي عقل و احساسه و به زبان ديني تسلط عقله بر هواي نفس. جالبه ديشب که جلسه مثنوي داشتيم به اين ابيات از دفتر چهارم رسيديم که مرتبط به همين موضوعه. اگه من اين کتاب هوش هيجاني رو نخونده بودم، اصلاً به اين ابيات دقت نمي کردم و به سادگي از روشون رد مي شدم. ولي حالا مي بينم که مولوي چه قدر روانشناس هم بوده:
ليک مرد عاقلي و معنوي               عقل تو نگذاردت که کژ روي
طبع خواهد تا کشد از خصم کين     عقل بر نفس است بند آهنين
آيد و منعش کند وا داردش      عقل چون شحنه ست درنيک وبدش
عقل ايماني چو شحنه عادلست    پاسبان و حاکم شهر دلست


 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:38  توسط مصطفی پیرجمال   | 

مــــرد بزرگـــــــــوار

اما از احوال عجيب و غريب مملکت خودمان . مهدي آذر يزدي رو که مي شناسين. پيرمرد 80و چند ساله اهل و ساکن يزد و مجرد،که کتاب معروف قصه هاي خوب براي بچه هاي خوبش رو همه مي شناسن، کتاب جديدي نوشته به اسم : گربه تنبل. تو داستان اين کتاب يه قصابي هست که گربه هاي محل اسمش رو گذاشتن" مرد بزرگوار"  و ارشاد فقط و فقط به خاطر همين يک کلمه مجوز انتشار به کتابش نداده. پيرمرد هم کوتاه نيومده و 4 سال مصرانه مي خواسته که کتاب با همين کلمه چاپ بشه ولي آخرش هم نشده و در سال 81 با پادرمياني مصطفي رحماندوست به جاي "مرد بزرگوار " عنوان "جوانمرد قصاب" رو جايگزين کرده و مجوز گرفته. يا للعجب!!!!! واحسرتا !!!!! 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:22  توسط مصطفی پیرجمال   | 

یک بام و دو هوا

نويسنده انگليسي جي کي رولينگ که خالق شخصيت معروف "هري پاتره" کتاب جديدي نوشته به نام "جادوي رژيم غذايي هري پاتر براي آمريکاييان چاق" و فقط به خاطر اين عنوان مورد حمله شديد منتقدان آمريکايي قرار گرفته و از او خواسته شده اسم کتابش رو تغيير بده و گرنه به امور فرهنگي سازمان تجارت جهاني هم شکايت مي کنن تا مانع فروش کتابش بشن. واقعاً خيلي جالبه. وقتي يه نفر با يه کتاب يا يه کاريکاتور به مقدسات و باورهاي يک ميليارد نفر توهين مي کنه ميگن آزادي بيانه و دمکراسيه و .... ولي وقتي تو اسم يه کتاب به طنز گفته شده آمريکاييان چاق بر مي آشوبن و ناراحت مي شن. واقعاً يه بام و دو هوا که ميگن همينه. 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 22:11  توسط مصطفی پیرجمال   | 

معـــــــارف تطــــــبیـــــقی (comparative)

 1- یکی از رهبران قبایل سرخپوست آمریکا توسط دولت دستگیر شده بود و سربازان در حال انتقال او به شهر بودند. همانطور که می دونید اکثر این رهبران قبایل medicine man  هستند یا همان مرد حکیم یا عارف خودمون. بعداً تعریف می کنه که وقتی داشتند مرا به شهر می بردند، در شهودی می دیدم که دارم به سیاهی نزدیک می شوم و هر چه به شهر نزدیکتر می شدیم این سیاهی بیشتر و بیشتر می شد و همه جا را فرا می گرفت. به شهر که رسیدیم با خودم فکر می کردم که این سیاهی به چه دلیله؟ مگه مردم توی این شهر چه کار می کنند؟ بعد که با دقت در زندگی شهرنشینان نگریستم دیدم که این سیاهی به دلیل این است که این مردم در خانه هایشان چیزهایی دارند که به آن نیاز ندارند.

2-گاندی در کتاب همه مردم برادرند در فصل فقر در میان فراوانی می گوید:

اگر کسی چیزی بیش از من دارد؛ بگذار داشته باشد. اما تا آنجا که به تنظیم زندگی خود من مربوط می شود من جرات ندارم ملک چیزی باشم که به آن نیاز ندارم.

اگر کسی مالک چیزی باشد که به آن احتیاج ندارد؛ هرچند آن چیز در اصل از دزدی هم به دست نیامده باشد؛ باید اکنون مال سرقت شده به شمار آید. مالک بودن طبعا به مفهوم تدارک دیدن آینده است.یک جویای حقیقت و دنبال کننده قانون محبت نمی تواند چیزی برای فردای خود نگهدارد.

3- این حدیث آسمانی را هم از این طرف داشته باشید:

مَا قَلَ وَ کََفی خَیرٌ مِن مَا کَثُرَ وَ اَلهیَ

یعنی آنچه که کم باشد و کفایت کند بهتر است از آنچه که زیاد باشد و به لهو افکند.

( لهو: بازماندن از کار مهمتر و پرداختن به کار دون پایه تر) 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 21:13  توسط مصطفی پیرجمال   | 

معرفی یک نماد

وقتی کفگیر آدم به ته دیگ می خوره میره از تو نوشته های قدیمی یه مطلبی میذاره تو وبلاگش.مثل این مطلب که اسفند ۷۷ در نشریه دانشجویی آلاله نوشتم.

معرفی یک نمادیین-یانگ

این نماد یین یانگ (Yin-Yang) نام دارد و اساس فلسفه و عرفان شرق دور است.در فلسفه چینی واقعیت عبارت است از یک فرآیند تغییر مداوم و پیوسته که تائو (Tao) نامیده می شود.از نظر این فلسفه تمامی پدیده ها یک فرآیند تغییر مداوم یا تائو هستند. اساسی ترین مشخصه تائو دوره ای (پریودیک) بودن آن است. در این نمودار یک طرف یین و طرف دیگر یانگ است. یین-یانگ هر دو چیز متضاد ( که در عین حال با هم هماهنگ و مکمل اند) می باشد. نه یین و نه یانگ هیچکدام بدون وجود دیگری معنایی ندارد و این دو با هم که باشند "یک" را به وجود می آورند. یین در کمترین مقدار خود قرین با یانگ در بیشترین مقدار است و به تدریج که یین زیاد می شود از یانگ کاسته می گردد و در نهایت وقتی یین ماکزیمم است در حقیقت یانگ به مینیمم رسیده است. نقطه سفید درون یکی و سیاه درون دیگری نشان وجود جوهری از هر کدام درون آن دیگری است. این شکل در نقاشی کاملترین صورتی است که می تواند بیانگر تضاد و تقابل (contrast) باشد. همانطوریکه می دانید بعضی رنگها با بعضی دیگر تضاد دارند و اینگونه رنگها در حضور همدیگر جلوه ای بیشتر پیدا می کنند. مثلا در کاشیکاریهای مساجد نوشتن با رنگ سفید بر روی زمینه آبی لاجوردی به همین دلیل است.

می دانیم که برای شناخت پدیده ها دو راه وجود دارد: یکی شناخت آنها از روی همانندشان و دیگر شناخت آنها از روی متضادشان و هر چیزی در این دنیا حتما برای وجود یافتن محتاج ضد خویش است. مثلا شادی بدون غم معنایی ندارد و ... تنها استثنای این قاعده خداست که جامع جمیع اضداد است. در قرآن آمده:

هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن             (حدید3)

پس یین و یانگ لازم و ملزوم یکدیگرند و مثل دو روی یک سکه هستند. مسلما نمی توان سکه ای با یک رو تصور کرد. دم بدون بازدم معنایی ندارد. نمونه های دیگری از یین و یانگ:

عقل و عشق - زن و مرد- مطلق و نسبی - جاذبه و دافعه - مثبت و منفی - فاز و نول - روح و جسم - دنیا و آخرت - نور و ظلمت - جمال و جلال - روز و شب - طبیعت و ماوراء طبیعت - ماده و معنی - وجود و عدم - موسیقی و سکوت

شیخ محمود شبستری در مورد شناخت اشیا که در بالا گفته شد می گوید:

ظهور جمله اشیا به ضد است     ولی حق را نه ضد است و نه ند است

چو نبود ذات حق را ضد و همتا        ندانم تا چگونه دانی او را؟

و در مورد لزوم وجود متضادها می گوید:

اگر خورشید بر یک حال بودی         شعاع او به یک منوال بودی

ندانستی کسی کاین پرتو اوست     نبودی هیچ فرقی از مغز تا پوست

در قرآن آمده است:

و من کل شیء خلقنا زوجین لعلکم تذکرون        (ذاریات 49)

و از هر چیزی دو نوع بیافریدیم تا مگر متذکر گردید.

که باز هم تصریحی است بر خلقت تضادها ( زوج ها - هماهنگ ها)

در آیین حضرت زرتشت جهان هستی میدان مبارزه و کشمکش دائم دو نیروی ضدین یعنی سپنتا مینو (با نماد سیمرغ در مینیاتور ایرانی ) و انگره مینو (با نماد اژدها در مینیاتور) است و این دو گوهر همزاد در عین حال که با هم مخالف و در ستیزند لازم و ملزوم یکدیگر نیز هستند. در بند سوم هات 30 یسنا می خوانیم:

آن دو گوهر همزادی که در آغاز در عالم تصور پدیدار شدند یکی نیکی است و دیگری بدی در اندیشه و گفتار و کردار.

همه می دانیم که نور دارای دو نوع رفتار است: ذره ای و موجی. از دیدگاه فیزیک کوانتم این موضوع الان قبول شده است که نور (فوتون) و الکترون و دیگر ذرات بنیادی اتم هم ذره هستند و هم موج. این نظریه مکمل نیلزبوهر است و بدین معنیست که یک الکترون هم ذره است و هم موج و یکی بدون دیگری بی معنی است و یک حالت تکمیل کننده حالت دیگر است. این نظریه از همین یین-یانگ الهام گرفته شده و خود بوهر هم به این موضوع معترف بود و سخت شیفته این نمودار.

سهراب سپهری نیز گل شبدر و لاله قرمز را به عنوان یین-یانگ می بیند و می گوید:

من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

و به قول هرمان هسه در کتاب سیذارتا:

واقعیت شامل مجموعه حقایق و ضد حقایق است. در مقابل هر حقیقتی یک ضد حقیقت وجود دارد که آن نیز به نوبه خود یک حقیقت است . وقتی تنها حقیقت یا ضد حقیقت را در نظر می گیریم فقط نیمی از واقعیت در بر گرفته می شود که از کمال و وحدانیت بی بهره است. تمام آوازها آرزوها رنجها لذت ها بدی ها خوبی ها همه با همدیگر جهان را تشکیل می دهند وهمه با هم جویبار جودث و آوای زندگی را می سازند.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:15  توسط مصطفی پیرجمال   | 

آسیب شناسی و .....

دوست عزیز محمد رضا رنجبر انتقاد جالبی در نظرات یکی از پست های قبلی از من کرده بود. خیلی برام جالب بود. آخه من این مطالبی که می نویسم و عیبهایی که می گم منظورم اصلا قضاوت کردن در مورد بندگان خدا نیست. صرفا برای آسیب شناسی روانی و معرفتی این کار رو می کنم.

این مطلب رو هم به عنوان مطرح شدن یک موضوع برای بررسی آسیب شناسی اجتماعی روزگار ما بدانید که :

کتاب دولت و فرزانگی نوشته مارک فیشر و به ترجمه خانم گیتی خوشدل در تیر86 به شصتمین چاپ خود رسید.چاپ اول این کتاب در سال83 بوده؛ یعنی در طی حدود 2 سال شصت مرتبه و هر نوبت بیش از 10000نسخه از این کتاب به چاپ رسیده. من خودم کتاب رو نخوندم (؟؟؟!!!) ولی می دونم که کتاب درباره راههای پولدار شدنه که به صورت داستان کوتاهی بیان می شه .ماجرای داستان درباره جوان هوشمندیه که سودای ثروتمند شدن داره. شخصی به نام دولتمرد؛ جوان را در مسیر تجربیاتی قرار می ده که سرانجام اونو به ثروت و مکنت می رسونه.

به نظر شما این گونه کتابها با این حجم انتشار و تیراژ پاسخگوی کدام نیاز فکری روحی و روانی یا اجتماعیه؟؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 21:16  توسط مصطفی پیرجمال   | 

کـــــو ثــــــر

 

و ما تو را کوثر نامیدیم باشد که منشا خیر کثیر برای خودت و ما باشی. دخترم به عرصه آزمایشها و ابتلائات خداوندی خوش آمدی.

 ۱ خرداد 86

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 14:7  توسط مصطفی پیرجمال   | 

باز هم از لشک

قبلاً در مورد تکه هایی از کتاب درسهایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ نوشته دوست عزیزم لشک کولاکوفکسی نوشتم. این آیه زیبای قرآن رو قبلاً خونده بودم، ولی بعد از خوندن کتاب لشک وقتی دوباره این آیه رو می خوندم دیدم که چه نکته جالبی داشته که من به اون دقت نکرده بودم. گهر 170 از دریای سوره بقره:

و اذا قیل لهم: اتبعوا ما انزل الله. قالوا: بل نتبع ما الفینا علیه اباءنا. اولو کان ابائهم لا یعقلون شیئا و لا یهتدون؟

و هنگامی که به ایشان گفته شد آنچه را خدا فرستاده پیروی کنید، گفتند: نه ما آنچیزی از پدرانمان را که به آن الفت گرفته ایم پیروی می کنیم.

چه قدر زیبا. بسیاری از رسوم و سنتهایی که ما کورکورانه به آنها عمل می کنیم، تنها دلیل وجودیشان و تنها دلیل عمل کردن به آنها اینست که پدرانمان به آنها عمل کرده اند و ما الفتی با آنها پیدا کرده ایم. یک لحظه هم تامل نمی کنیم که آیا این رسم و این سنت درست هست یا نه؟ اصلاً حال فکر کردن و مبارزه کردن نداریم. چرا؟ چون الفت گرفته ایم، به زبان امروزی با عمل به سنتهای پدرانمان و احترام به افکار اشتباه آنها، به امنیت روانی می رسیم. نیازی به اصلاح و تجدید نظر و تنقیح افکار و اندیشه های گذشته حس نمی کنیم.

دوست عزیزم لشک در فصلی از کتابش در باب قالب واره های ملی (کلیشه اندیشی)می گوید: قالب واره ها چون برای امنیت روانی ما ضرورت دارند، معمولاً علیرغم تجربیات خلاف در کمال موفقیت پایدار می مانند. و یا می گوید: ما به قالب واره ها نیاز داریم چون در مجموع با حضور ثابت آنها در ذهنمان خود را از لحاظ روانی در وضع بهتری حس می کنیم.

منظور او از قالب واره ها تصورات قالبی ماست. مثلاً اینکه اصفهانیها زرنگند. ترکها خرند. آلمانیها خشن و جدی هستند و .... ولی می توان مطلب لشک را تعمیم داد.

مثلاً این رسم که تا پسر بزرگتر یا دختر بزرگتر ازدواج نکند، پسر یا دختر بعد از او نباید ازدواج کند؟؟!!!!!!

مثلاً رسم ماشین گل زدن و عروس خانم را در خیابانها به نمایش عموم گذاردن و بوق زدنهای ساعت 2 نصفه شب؟؟؟!!!

مثلاً رسم خرید حتمی و ضروری و غیر قابل اجتناب آیینه و شمعدان و هزارتا چیز به درد نخور دیگر؟؟!!!

و هزار تا مثلاً دیگر. و هر کسی که این کارها را نکند عجیب و غریب و عقب افتاده و بیکلاس جلوه می کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:44  توسط مصطفی پیرجمال   | 

گــــــــاندی

کتاب نیایش گاندی رو قبلاً معرفی کردم. خیلی به گاندی علاقه مند شدم. در سایت خانه کتاب ایران  سرچ کردم و یه کتاب دیگه از گاندی پیدا کردم. همه مردم برادرند. ترجمه محمود تفضلی. این کتاب گاندی هم محشره. کتاب را یونسکو به مناسبت صدمین سال تولد گاندی منتشر کرده. این کتاب هم خیلی جالبه.

نادرستی هرچند هم که درباره آن تبلیغات فراوان به عمل آید، حقیقت نخواهد شد و حقیقت هم هرچند هیچکس آن را نبیند، نادرست نخواهد بود.

یا مثلاً جمله ای گفته که من آرزو دارم روزی بتوانم این جمله را بگویم:

در زندگی خود هرگز حرفی بیهوده و بدون منظور نگفته ام. طبیعت من چنان است که همواره مستقیماً به قلب هر چیز بپردازم.

یاد این آیه قرآن (سوره 33-آیه70) افتادم که میگه:

یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و قولوا قولاً سدیداً. یصلح لکم اعمالکم و یغفرلکم ذنوبکم.

ای کسانی که ایمان آورده اید، تقوای خدا پیشه کنید و قول سدید بگویید، تا اعمال شما را اصلاح کند و نتایج بد اعمال شما را جبران نماید.

قول سدید: عبارت است از کلامی که مطابق با واقع باشد، و هم لغو نباشد و یا اگر فایده دارد، فایده اش چون سخن چینی و امثال آن غیر مشروع نباشد. ( المیزان)

ببین چه جالب گاندی همون کاری رو می کرده که قرآن از ما می خواد که انجام بدیم.......

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:42  توسط مصطفی پیرجمال   | 

امروز خانمم امتحان خوشنویسی داشت. با هم رفتیم هنرستان فنی ابوذر. من داشتم یادگاریهایی رو که بچه ها روی دیوار کلاس نوشته بودند می خوندم. دیوار دیگه جا نداشت. این جمله خیلی برام خنده دار بود:

معلم همچمون شمعی است که می سوزد و با سوختن خود هوا را آلوده می کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:38  توسط مصطفی پیرجمال   | 

عکسهای هابل

عکسهای زیبای فضا گرفته شده توسط تلسکوپ فضایی مرحوم هابل رحمت الله علیه را در آدرس زیر حتما ببینید.

http://hubblesite.org/gallery/album

Barred Spiral Galaxy NGC 1672

کهکشان مارپیچی NGC1672

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:39  توسط مصطفی پیرجمال   | 

راستی این اصطلاح انگلیسی رو هم تازه یاد گرفتم:

I am in a loss to describe that

دقیقا معادل همون حرف خودمونه که می گیم من از شرحش عاجزم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:33  توسط مصطفی پیرجمال   | 

شان نزول OK

راستی گفتم OK یاد داستان OK افتادم. می دونید کلمه OK چه طوری درست شد؟

یه کارگر بیسواد انگلیسی مامور شده بود که بسته هایی رو چک کنه و روی بسته های کنترل شده علامتی مبنی بر درست بودن اون بسته بزنه، این کارگر گرامی می خواسته روی بسته ها بنویسه all correct. ولی چون املاش ضعیف بوده فکر می کرده که  all همون طوری که تلفظ میشه ، با o شروع میشه و correct هم با k. به همین دلیل به خیال خودش به صورت مخفف می نویسه OK یعنی all correct. ولی جالبه که این اشتباهش اونقدر فراگیر میشه که کلمه OK تو تموم زبونهای اروپایی و حتی شرقی هم به کار میره. واقعا چه اعتماد به نفسی.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:29  توسط مصطفی پیرجمال   | 

همه چیز توی قرآن هست

وقتی بچه بودم، شنیده بودم که "همه چیز توی قرآن هست". تو عوالم کودکی فکر می کردم که قرآن یه کتابیه که بالای صفحاتش نوشته شده مثلاً طرز ساختن آبمیوه گیری یا مثلاً چگونه سرطان درمان می شود و ... و توضیحات کامل و مفصلی در مورد ساختن آبمیوه گیری و درمان سرطان و ... در اون صفحه نوشته شده. با خودم فکر می کردم که ا؛پس چرا مسلمونا نمی رن طرز ساختن همه چیز رو از تو قرآن بخونند و همه اختراعات واکتشافات رو انجام بدن؟؟؟ حالا که فکر می کنم می بینم که این حرف که "همه چیز توی قرآن هست" حرف واقعاً درستیه؛ ولی با این تبصره که همه چیزهای به درد بخور توی قرآن هست. به درد بخور یعنی مهم برای رستگاری. بقیه چیزهای کم اهمیت مثل همین اختراعات و اکتشافات رو با همین عقل ابزاری دم دست معاش اندیش می شه رتق و فتق کرد. حالا همه اینها رو گفتم که اینو بگم: آیه زیبای کریمه 159 از سوره آل عمران که به پیامبر دستور می دهد که با دیگران در امور مشاورت کند و وقتی عزم وتصمیم گرفت به خدا توکل کند:

و شاور هم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله ان الله یحب المتوکلین

چه قدر زیبا و پرمعنی. همانطوری که می دونید خطابهای وارده به پیامبر خطاب به همه است. طبق فرمایش حضرت علامه طباطبایی در تفسیر قویم و فخیم المیزان. یعنی به همه ما می گوید که در امور خودتان همه ابزارهای مادی را به کار بگیرید، همه اطلاعات و همه جوانب را بسنجید و سپس تصمیم بگیرید. وقتی با لحاظ همه این ابزارها و اطلاعات و عقل جمعی و .... تصمیم گرفتید، به خدا توکل کنید. یعنی نتیجه را به او واگذارید. 2 تا نکته بسیار ظریف در این بیان کوتاه هست:

1- نمی توان همینطور کدره ای (همون گتره ای خودمون) و دیمی و بدون مشورت و استفاده از ابزارهای مادی تصمیمی گرفت و کاری کرد، با این توجیه که من به خدا توکل می کنم. نه خیر. لطف کن تنبلی را کنار بگذار، از همه آنچه که در دست دارید کمک بگیر و آنگاه توکل کن، یعنی نتیجه را به او بسپار.

2- نمی توان به صرف لحاظ نمودن همه جوانب کار( که کاری است محال) و تحت کنترل درآوردن همه فاکتورها و عوامل تاثیر گذار (که کاری است ممتنع) امید داشت که خب، پس دیگه خداحافظ خدای گرامی. من با استفاده از عقل و مشورت و بهره گیری از ابزارهای مادی خودم تصمیمی گرفتم و کاری کردم و دیگه به تو نیازی نیست.نه. خدا علت العلل و علت تامه است و تا امضای او پای کاری نباشد، انجام نمی شود. پس باید با همه اطمینان از عوامل مادی باز هم توکل کرد و نتیجه را به او سپرد.

حضرت مولانا این همه را در بیتی خلاصه فرموده :

گفت پیغمبر به آواز بلند    با توکل زانوی اشتر ببند

یعنی از ابزار مادی استفاده کن؛ به ماشینت قفل بزن، دزدگیر براش بذار و بعد توکل کن. ماشین رو بدون قفل و دزدگیرو ... رها نکن و بگو توکل به خدا. یا مثلا در امر ازدواج برو کتاب بخون، چیز یاد بگیر، بپرس، تحقیق کن، با دیگران مشورت کن، خلاصه از همه ابزارها و دانش و مواد استفاده کن، بعد تصمیم بگیر و بعد از تصمیم گرفتن هم فکر نکن که خب، پس دیگه کار OK شد و همه چیز ردیفه. نه؛ توکل کن.

خدایا شکرت که این دنیای معنی رو توی این چند تا کلمه برای ما نازل کردی .....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:55  توسط مصطفی پیرجمال   | 

پدر و پسر و روح القدس

باز هم تو ای قرآن. باز هم شما ای آیات زیبا. در سوره ضحی به پیامبر می فرماید که:

و اما بنعمه ربک فحدث

یعنی ای پیامبر، نعمت پروردگارت را برای دیگران بازگو.

چه دستور جالبی. همان طور که گفتم خطابهای قرآن به پیامبر خطاب به همه ماست. جالبه. نگفته فذکر بلکه گفته فحدث. اگه گفته بود فذکر یعنی پیش خودت یاد کن ولی گفته فحدث یعنی برای دیگران بازگو کن. من هم تصمیم گرفتم که در هرچند وقت یکبار یکی از نعمتهای او را حدیث کنم؛ هر چند که به گفته خودش:

ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها ( به شمار درنیاید نعمتهای پروردگار اگر بشماریدشان)

خدایا شکرت که به ما شجریان را دادی تا با صدای او و همایون و با غزل حافظ و سعدی ( این دو نعمت عظیم) به اوج برویم. نوار جدیدی از استاد اومده به نام سرود مهر و ساز خاموش. خیلی زیباست. پدر می خواند و پسر می خواند و روح القدس یاری می دهد.

پسر می خواند: در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

و پدر می خواند: شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع    و روح القدس یاری می دهد.

پسر می خواند: بی جمال عالم آرای تو روزم چون شبست

و پدر می خواند: با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع      و روح القدس یاری می دهد.

خدایا شکرت که به ما شجریان را دادی، صدای پدر: پر ابهت، شلاق خورده و پر از تجربه های گوناگون (تجربه های خوب و بد)، با اعتماد به نفس و پر. و صدای پسر پاک و لطیف و خام (به معنی مثبت) و کم چشیده ( تجربه های خوب وبد) و ساده. و این دو در کنار هم چه معجونی .....خدایا شکرت .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:58  توسط مصطفی پیرجمال   | 

من و بانک و ماهی و کوسه و ژاپنی ها و ......

ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آبهای اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارد. بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری ، بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند. ماهی گیران هر چه مسافت طولانی تری را طی میکردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید .اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها، دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند.

برای حل این مسئله ، شرکتهای ماهیگیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند. آنها ماهیها را میگرفتند آنها را روی در یا منجمد میکردند. فریزرها این امکان را برای قایقها و ماهیگیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.

اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند. بنابر این شرکتهای ماهیگیری مخزنهایی را در قایقها کار گذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری میکردند. ماهیها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند. آنها خسته و بی رمق ، اما زنده بودند.

متاسفانه ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند.

زیرا ماهیها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.

باز ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. پس شرکتهای ماهیگیری به گونه ای باید این مسئله را حل میکردند.

آنها چطور می توانستند ماهی تازه بگیرند؟

 

برای نگه داشتن ماهی تازه شرکتهای ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایقها استفاده می کنند اما حالا آنها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند.

کوسه جندتائی ماهی می خورد اما بیشتر ماهیها با وضعیتی بسیار سرزنده به مقصد می رسند. زیرا ماهیها تلاش کردند.

این مسئله را رون هوبارد در اوایل سالهای ۱۹۵۰دریافت:

" بشر تنها در مواجهه با محیط چالش انگیز به صورت غریبی پیشرفت می کند "

برگرفته از وبلاگ http://team-vast.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 23:39  توسط مصطفی پیرجمال   | 

من و بانک و تضاد ( اپیزود سوم)

چند روز پیش یکی از مشتریا بعد از مدت زیادی اومد بانک. سلام و علیک و ... گفت که یکی از دوستام از بندر عباس زنگ زده و گفته که بی پول شدم و گیر کردم و 20هزار تومن برام بفرس. منم اومدم که پولو بریزم به حسابش، که اگه یه موقع منم یه جایی گیر کردم، اونم کمکم کنه.

جالب بود. در فلسفه اخلاق دو نظریه مهم هست در مورد اینکه عمل اخلاقی را چرا انجام می دهیم یا باید انجام دهیم. نظر اول متعلق به کانته و به طور خلاصه «وظیفه گروانه» برخورد می کنه. و نظر دیگه فلسفه اخلاق فایده نگر یا ابزارانگارانه (Utilitarianistic) است. که البته هر کدومشون مشکلات خاص خودشون رو دارن. ولی این مشتری ما کاملاً فایده نگر و ابزاری با این کار اخلاقی یعنی قرض دادن پول برخورد کرده. «من به دوستم کمک می کنم، تا او هم به من کمک کند.» یعنی در واقع عمل اخلاقی ای انجام نگرفته. بلکه تجارتی صورت گرفته یا بهتر بگیم: نوعی سرمایه گذاری برای استفاده در آینده. پس در اینصورت هیچ عمل صالحی انجام نشده. و از اینجاست که تلازم ایمان با عمل صالح مطرح می شه . می توان نگرش این مشتری را اینگونه تنقیح یا اصلاح کرد که: دوستم (یا هر انسانی ) به کمک من نیاز دارد و من می توانم به او کمک کنم. پس وظیفه اخلاقی و انسانی من (طبق روایت کانت) یا رضایت خداوند (طبق روایت اسلامی) به من حکم می کند که من به او کمک کنم و از او انتظار هیچ گونه پاداش یا جبرانی هم ندارم. به نتیجه و ثمره عملم نمی اندیشم ( به روایت بهگود گیتا). این آیه قرآن شریف که دیگه ENDشه و ختم کلامه و فصل الخطابه همه فلسفه هاس و در مورد حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) نازل شده و داستان بخشیدن غذای سه روز متوالی:

انما نُطعمُکم لوجه الله . لا نُرید منکم جزاءً و لا شکوراً.

همانا که ما به شما به خاطر خدا غذا می دهیم و از شما هیچ پاداش یا سپاسی نمی خواهیم.

قسمت اول مشعر است به فلسفه اخلاق وظیفه انگارانه یا حسن فاعلی و قسمت دوم هم در بند نتیجه و میوه عمل نبودن ( که از آموزه های اصلی و اساسی متن مقدس هندی بهگودگیتاست)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:16  توسط مصطفی پیرجمال   | 

حاشیه بر لشک ( Leszek )

آخوندهای قدیم وقتی کتابهای قدیم رو می خوندن، در حواشی اون کتابها مطالب توضیحی و تفسیری و تعلیقی می نوشتن. بعضی از این حواشی و تعلیقات بعداً به صورت کتاب مستقلی طبع می شد. مثلاً حاشیه بر اسفار. حاشیه بر مکاسب و ... من و آقای نبوی هم وقتی که کتاب زیبای «گوزن سیاه سخن می گوید» رو می خوندیم، بر اون حواشی ای نوشتیم و به شوخی می خواستیم اون را تحت عنوان «حاشیه بر گوزن سیاه» چاپ کنیم.

اینها بماند. در یکی از مطالب قبلی از دوست عزیز لشک کولاکفکسی و کتاب جالب «درسهایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ» نوشتم. حالا تصمیم گرفتم یکی از حواشی خودم رو بر اون کتاب نقل کنم.

لشک نوشته: احساس حسادت دارای دو وجه است که هر دو وجه منحصراً و مشخصاً انسانی اند. یک وجه را می توان با این جمله بیان کرد: « من هم همان چیزی را می خواهم که او دارد» وجه دوم در این جمله خلاصه می شود: « من نمی خواهم که او بیش از من داشته باشد.»

حاشیه: لشک جان، تو چقدر خوبی و چه روح پاکی داشته ای؛ آخه تو چطور به جنبه سوم حسادت در روحت پی نبرده ای ؟! این وجه که خیلی هم واضح و فراگیراست و آن اینکه: « من می خواهم که او این خیر را نداشته باشد» یا « ایکاش که به او این ضرر و زیان برسد، مثلاً در فلان امتحان قبول نشود، استخدام نشود، بی پول شود و ......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:12  توسط مصطفی پیرجمال   | 

پس بایست که انسان به طعام خویش نظر افکند

چه قدر زیبا. عزیزم. یک دنیا معنی. چه قدر تو لطیف و دوست داشتنی هستی ای قرآن.

فلینظر الانسان الی طعامه          (عبس/25)

واضح است که غیر از این طعام ظاهری که باب وسیعی از آیات و تدبیر ربوبی را در خود نهفته دارد، می توان آیه را باطناً اینگونه معنا و تفسیر کرد که: انسان باید در آنچه که به او وارد می شود و روح او را می سازد و در او اثر می گذارد، دقت و توجه داشته باشد. به داده های ورودی ذهن و روحش، به موسیقی ای که گوش می دهد، به فیلمی که می بیند، به کتابی که می خواند، به دوستی که با او معاشرت می کند و .....  و به گوشش  یاد بدهد که هر چیزی ارزش شنیدن ندارد و به چشمش هم و ....

هر فیلمی را ندیدن. هر موسیقی ای را گوش نکردن. با هر کسی معاشرت نکردن. هر کتابی را نخواندن. به قول دوست عزیز حضرت جویا جهانبخش: « سخاوت در خرج کردن حواس خود، عین بخل ورزیدن در مورد سعادت خویش است

امام باقر(ع) هم در جواب سؤال شخصی که از آن حضرت در تفسیر این آیت پرسید: ما طعامه؟ فرمود: علمه الذی یاخذه عمن یاخذه.

تازه مولوی یه قدم هم پاشو اون طرفتر گذاشته و آیه ای مثل « کــــلوا مـــن رزقــــه » رو هم که حملش به باطن تکلف زاست ، به زیبایی به صورت باطنی معنا می کنه و میگه:

فهم نان کردی نه حکمت ای رهی      زآنچه حق گفتت کلوا من رزقه

رزق حق حکمت بود در مرتبت            کان گلوگیرت نباشد عاقبت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:8  توسط مصطفی پیرجمال   | 

من و بانک و تضاد - قسمت 2

یه حدیث بسیار قشنگ و کاربردی. حکمت 228 نهج البلاغه شریف:

من اتی غنیا فتواضع له لغناه ذهب ثلثا دینه

یعنی هر کس که بر ثروتمندی وارد شود و او را به خاطر ثروتش فروتنی کند، یک سوم از دین خویش بدهد.

این در حالیه که به ما ( به عنوان کارمندان بانک یا در نقش یک کارمند خوب بانک) دقیقاً یاد می دن که باید به مشتریان هدف  یا مشتریان ویژه (target costumer)یا به عبارت خودمونی مشتریان مایه دار احترام بیشتری گذاشت و الباقی قضایا. تو جمع دوستام این مطلبو مطرح کردم، یکیشون گفت: تو دیگه باید بی خیال یک سوم دینت بشی و بری روی اون دوسوم باقیمونده کار و سرمایه گذاری کنی. دیدم اینم حرف جالبیه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:5  توسط مصطفی پیرجمال   | 

نیایش مهاتما گاندی

دارم کتاب «نیایش» مهاتماگاندی رو می خونم. خیلی زیباست. باعث شده که خیلی روی نمازم دقیق بشم و حواسم رو جمع کنم. به آقای نبوی ( من باب تک خوری معنوی نکردن و معرفی یه کتاب خوب ) گفتم که کتاب جالبیه. اولین چیزی که پرسید این بود که «چند خریدی؟» خیلی تعجب کردم. واقعاً چه اهمیتی داره که قیمت همچین کتابی چنده؟؟ اصلاً همچین کتابی قیمت داره؟؟ می دونم که از طرف ایشون متهم به «در پوستین خلق افتادن» می شم، ولی واقعاً خیلی عجیبه. اون هم از یک فرد جا افتاده، استاد ادبیات، وضع مالی مناسب و ....  این هم از برکات عصر سیطره کمیت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 13:59  توسط مصطفی پیرجمال   | 

تفـــــرعــــن

توی یکی از مطالب قبلی از کتاب «درسهایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ» نوشته لشک کولاکفسکی اندیشمند معاصر لهستانی اسم بردم. واقعاً کتاب بسیار قشنگیه. حتماً بخونین. سه جلده کوچیکه. هر جلد حدود 110 صفحه. انتشارات طرح نو. حیف که دیگه حال و هواشو ندارم، و گرنه مثل کتاب « اسکروتیپ» 30 ، 40 تاشو می خریدم، هدیه می دادم. اینو می خواستم تعریف کنم که ما توی بانکمون سیستم نوبت دهی داریم. هر کسی که وارد میشه نوبت میگیره و منتظر میشینه تا نوبتش برسه. گاهی اوقات می شه که کسی کار داره یا مریضه یا باید بره دنبال بچه ش یا .... خب، میاد پیش ما و میگه که من مشکل دارم یا مریضم یا .... و می خواد که زودتر راهش بندازیم. در بدو امر اینطور به نظر می رسه که نه نباید این کار رو کرد و باید نوبت و انصاف و عدالت رو رعایت کرد. (مخصوصاً که دروغ گفتن هم کنتور نمیندازه و مثل آب خوردن میشه دروغ ولله و بالله گفت) ولی این رعایت خشک و بی استثناء و ماشینی حالت جالبی نداره. مثلاً با کنکاشی عمیق در اعماق ضمیر خودم و با نگاه به بعضی از همکارام می دیدم که این حالت رعایت نوبت و انصاف، واقعاً و صددرصد هم برای این منظور نیست و فقط سرپوشیه برای خودخواهی، ابراز قدرت و یا همون من بودن و فرعونیت وجودمون (= تفرعن) و جالب اینجا بود که در یک درس از کتاب دوست عزیزم لشک کولاکفسکی که در مورد «فضیلت» نوشته شده اینطور اومده:

گاه مشاهده شده است فضایلی که به نحوی خشک و جزمی، تبلیغ و به کار بسته می شوند، به زودی هم برای فرد صاحب فضیلت و هم برای دیگران تحمل ناپذیر یا حتی زیانبار می شوند. پایبندی تعصب آمیز به فضیلت حق و انصاف بدون عطف توجه به پیچیدگیهای زندگی و موقعیتهای تخفیف دهنده در انواع تخلفات انسانی، گاهی جنبه بی رحمی پیدا می کند و به صورت سرپوشی برای تفرعن فرد حق به جانب و از خود راضی در می آید. راستکرداری ممکن است در عمل شکلی از شقاوت و خونسردی در برابر ناملایمات و رنج انسانی به خود بگیرد.

حالا فکر میکنم که بودن من در این محیط پر از تضاد چه قدر چیزا می تونه به من یاد بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 23:25  توسط مصطفی پیرجمال   | 

نمایش مبتذلانه خود

یه مورد جالب دیگه. چند روز پیش خانمی اومده بود بانک، حساب باز کنه. سوئیچ ماشین و موبایلش رو از خودش دور نمیکرد. با اینکه چند تا فرم رو باید پر می کرد و سوئیچ و موبایل واقعاً دست و پاگیرش بودند. واقعاً خیلی خنده دار بود. البته برای من. شاید برای یه زن دیگه ای که این چیزا رو نداره و درآرزوی اونه خیلی غبطه آور باشه. پیش خودم فکر کردم که خب طوری نیست حتماً یه خانوم دکتریه و ... بعد که فرمش رو داد دیدم که با خط دبستانی ای نوشته: تحصیلات: سوم راهنمایی ـ مذهب: ایرانی. واقعاً خنده آور بود. باز هم لشک کولاکفسکی در درسی از کتاب چه قدر به زیبایی نوشته:

صحبت از عاداتی است مختص نوکیسه ها، مبتنی بر نمایش فخرفروشانه داراییهای شخصی که بسته به شخصیت بیننده ممکن است غبطه برانگیز یا خنده آور باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 23:21  توسط مصطفی پیرجمال   | 

مـن و بـانـک و ...

هر روز ظهر، یعنی آخرای وقت اداری که میشه، ما صندوقدارها، به اصطلاح، موجودی می گیریم. یعنی باید کل پولی که داریم با عددی که کامپیوتر نشون میده، مساوی باشه. نه کمترباشه و نه زیادتر. در هر دور صورت دردسره و یه اشتباهی صورت گرفته و باید دنبالش گشت و حالگیری. اونهم بعد از 6 ساعت کار مداوم و خسته کننده. ولی وقتی که این تساوی برقرار میشه، خیلی حال میده. خدا رو شکر می کنم. البته خیلی وقتها هم یادم میره. ولی در هر صورت کاره جالبیه. البته برای من که هنوز این پایین هام ، اینجوریه، در حالی که درستش اینه که حتی اگه پولی هم کم آوردم و واقعا هم کم آوردم، باز هم خدا رو شکر کنم. یعنی مثل امام سجاد(ع) که میگه:

واجعل شکری لک علی ما زویت عنی، اوفر من شکری ایاک علی ما خوّلتنی

یعنی شکرم را برآنچه از من بازداشته ای بیشتر از شکرم بر آنچه به من عنایت فرموده ای قرار بده. واقعا هضمش و درکش برای من مشکله. یا یه جای دیگه میگه خدایا شکرت به خاطر سلامتی ای که به من دادی و شکرت به خاطر بیماری ای که در وجودم پدید آوردی و من نمی دانم در کدامیک از این دو حال باید تو را بیشتر شکر گویم .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 14:41  توسط مصطفی پیرجمال   | 

قرآن کوچولوی جیبی

چقدر تو رو دوست دارم. چه قدر تو رو دوست دارم قرآن کوچک جیبی و چه قدر تو رو دوست دارم ای زمستون. چون تو زمستون می شه کاپشن و کت پوشید و بعد یه قرآن کوچولو توی جیبش گذاشت و توی تاکسی خوند. یه ندای شیطانی می گفت که نه این کار ریاست و اگه تو که قرآن دستته یه کم گشاد بشینی یا با راننده درست صحبت نکنی یا ...... هزار تا احتمال دیگه (یاد فیلم ژاندارک افتادم و وسوسه های شیطان به ژاندارک که لوک بسون چه قدر زیبا اون رو به تصویرکشیده بود) اونوقت این کار رو دیگرون به حساب قرآن می ذارن . ولی بهش گوش ندادم. وقتی اون علیامخدره می تونه مانتو تنگ و کوتاه و شلوار پاچه کوتاه و جوراب بدون ساق بپوشه و ادکلن men sexual بزنه ، اصلن هم بد به نظر نرسه ، من هم «دوست دارم» تو تاکسی قرآن بخونم . به کسی چه مربوطه. چ قدر تو رو دوست دارم؛ قرآن کوچولوی جیبی جلد چرمی.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 14:40  توسط مصطفی پیرجمال   | 

تجربه امر قدسی

خیلی دوست دارم این خاطره رو که شاید اولین برخورد و تجربۀ من از امر قدسی یا متافیزیکه بنویسم و ثبتش کنم. سال سوم راهنمایی یا اول دبیرستان بودم. آیت الله صدیقین در مسجد دربکوشک نماز می خوند و بعد از نماز هم منبر می رفت. روی پایۀ اول منبر می نشست و دو تا دستش رو روی پاهاش میذاشت. با اون آرامش عجیب و وقار. با ریشهای بلند حنایی رنگ. من هم می رفتم درست روبروش به دیوار تکیه می زدم. همیشه موقع سخنرانی سرش پایین بود، گاهی اوقات سرش رو بلند می کرد و به اطراف نظری می کرد. یه شب که بعد از نماز مغرب و عشا پای منبرش نشسته بودم، بنا به حال و هوای اون روزها یه سؤالی تو ذهنم بود. وسط سخنرانی یه دفعه به اون سؤال من جواب داد. خب من گفتم حتماً اتفاقی بوده، ولی برای اینکه مطمئن بشم، شب دیگه سؤال دیگه ای تو ذهنم طرح کردم که اصلاً به مباحثی که در منبرش مطرح می کرد ربطی نداشت. ولی باز هم با کمال تعجب به سؤالم جواب داد. خیلی برام عجیب بود. این اتفاق چند باری تکرار شد. تا اینکه یه بار این سؤال رو تو ذهنم طرح کردم که شما چه جوری این کار رو می کنی و سؤال ذهن من و حتماً دیگرون رو می خونی و بعد بهش جواب می دی ؟! باز هم در کمال ناباوری به این سؤالم هم اینطور پاسخ داد که: من هیچ قدرتی ندارم و هیچ ذهنی رو هم نمی خونم. بلکه امام زمان بین من و فردی که سؤالی داره واسطه می شه و سؤال اون شخص رو به ذهن من القا می کنه و من در او ن زمان احساس می کنم که باید به این مسأله پاسخی بدم. خدایش بیامرزاد و غریق رحمت کناد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 14:38  توسط مصطفی پیرجمال   | 

هفت چشــــمه، دنـــــا

غار یخی دنا

    هفت چشمه لرستان (۲۴شهریور ۸۵)                    تونل برفی دنا سمیرم  (۱۷ شهریور ۸۵)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 14:41  توسط مصطفی پیرجمال   | 

مــــشـــق تنـــــــــبور

دوستانی که با موسیقی آشنایی دارند با گوش اغماض گوش دهند و دیگران هم با گوش بصیرت.(حجمش کمه و دانلودش خیلی طول نمی کشه.)

http://www.badongo.com/vid/197593

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 14:31  توسط مصطفی پیرجمال   |